تبليغاتX
راه من

 

هالو

 

 

 

هر روز دارم ميبينمش!

هر روز از پشت پنجره اتاقم نگاهش ميكنم،

وقتي آرام از در خانه بيرون مي آيد ؛آهسته -جوري كه كسي نشنود -زير لبي  چيزي ميخواند،كيفش را كه بيشتر شبيه كوله پشتي سربازهاست روي شانه هيش مي گذارد وآرام بندهايش را روي شانه هايش مي گذارد،نگاهي به پنجره من مي اندازد،انگار مي داند كه از پشت پرده توري اتاقم نگاهش مي كنم!

قدري مكث ميكند وبعد - انگار كه با كسي قرار مهمي داشته و طرف نيامده-با بي ميلي به ساعتش نگاه ميكند ،اين طور به ساعت نگاه كردن را مي شناسم،مثل آن وقتي است كه  توي خيابان يك آشنا را مي بيني و يكهو دنگت مي گيرد كه بهش سلام نكني ، مثل وقتي كه يكي از رفقاي رودرواسي دارت را با دختري مي بيني و مي خواهي وانمود كني كه انگار اصلا نديده ايشان ،نه به خاطر ستر عورات مردم !فقط به خاطر اينكه روز بعد ساعت چندش آوري را صرف شنيدن توجيهات ابلهانه و احمق انگارانه پسرك نكني كه به خداي لا شريك دخترخاله ام بود و به جان شما قضيه مشاوره تحصيلي بوده و اصلا رابطه خاصي در كار نبوده و از اين قبيل لاطائلات ! آن وقت است كه مثل رؤساي ادارات دست چپت را تا جلوي سينه ات بالا مي آوري و مچ دستت را طوري مي چرخاني كه ساعت درست روبروي صورتت قرار بگيرد و آن وقت است كه بدون اينكه به دقت ساعت را ببيني اينطور وانمود مي كني كه ديرت شده وپسرك  را با دلهره و دخترك را بااانبوهي از تعجب از دهشت پسر قال مي گذاري و مي روي.

داشتم چه مي گفتم؟ آهاه يادم آمد : هر روز طبق عادت مذكور مي آيد بيرون ساعتش را نگاه مي كند بعد نگاهي به كفشهايش مي اندازد، آنها را مي شناسم،همان هايي كه هميشه وقتي زيبا مي شود مي پوشدشان ،يا شايد وقتي آنها را مي پوشد زيبا مي شود!شايد هم بگويي ديوانه شده ام ،شايد هم شده باشم ،وگرنه چه كسي اين قدر به رابطه كفش و زيبايي كسي توجه مي كند ؟لابد ديوانه شده ام!هنوز هم مي بينمش ،حتي با بستن چشمم هم نمي توانم فراموشش كنم ! مدام جلوي چشمم راه مي رود،به ساعتش نگاه ميكند و به كفش هايش...

ومن انگار از پشت همين پنجره مي بينمش،نه!نگاهش مي كنم !

نمي توانم بگويم دوستش دارم!شهوت حرف غريبي است بين من و او!هرگز تمي توانم متصور بوسيدنش شوم !احترامي است درخور آنچه مرا به او پيوند مي زند !

آنچه مرا نگران كرده ، آنچه مرا وادار كرده اين چيزها را بنويسم نگاهي است كه گاه گاهي به پنجره من مي اندازد ،

 

ادامه دارد ......

 

+ نوشته شده توسط مهدي در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 2:52 |
+ نوشته شده توسط مهدي در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 7:44 |
مظلوم
 
 

از كدام تباري كه خورشيد سر روي پاهايت مي گذارد؟

از كدام نژادي كه سياه و سپيد و سرخ و زرد تو را پدر مي خوانند ؟

از كدام سرزميني كه  دشت در دشت ,  شرفش را مرهون نگاه تو ميداند؟

و از كدام غزلي كه بيت بيت و مصرع مصرعت را به يغما برده اند؟

اي پناه خستگان آواره , كه بي پناهت كرد؟

اي گلواژه سرخ سرسبزيت را كه ربود؟

اي چلچراغ روشن مهر, كدامين دم منحوس شعله ات را خاموش مي خواست؟

آه اي فرزند بانوي آب ها  ,كدامين جغد شوم ترا از نهر هاي خروشان بدور داشته است؟

قرنهاست كه غمت را مي پرورم!

سالهاست كه غمت دلم را مي افسرد!

روزهاست كه دور از تو, به ياد تو و براي تو مي گريم!

دقيقه هاست كه قلبم را مالامال از غمت مي بينم!

و لحظه لحظه هايم را بي تو, به دست مرگ مي سپارم !

و...

فرجام پلك زدنهايم را ميدانم كه غمبار است و خالي از حضور!

و... بايد هم بميرم!

 

بميرم !

بميرم برايت كه هنوز هم مظلومي!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدي در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 2:1 |